راستی...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ تیر ۱۳۸۸ : توسط :

راستی یادتونه چه شور و حالی داشتیم؟!

چه قدر به همدیگه پیامک دادیم!

چقدر خوشحال شدیم و چقدر ناراحت..

چه روزهایی بود.. یعنی این صفا بازم برمیگرده؟؟

راستی چقدر خسته شدی توی این چند هفته البته برای بعضی ها، توی این چند ماه؟

بقول بچّه ها:

این احمدی نژاد رأی بیاره میریم فقط چند روز میخوابیم، تلافی همه این بی خوابی ها.

همون موقع یکی از بچّه ها توی جواب این حرف، یه چیزی گفت که دل همه رو خنک کرد، میگفت شاید همه این بی خوابی ها و دویدن ها، همه این خونه نرفتن ها و خسته بودن ها، همه این دیر غذا خوردن ها و بعضی اوقات هم غذا نخوردن ها ، همه این التماس ها و درخواست ها و سروکله زدن ها، همه و همه شاید به اندازه چند روز کارکردن دکتر نباشه، تازه شاید!!

واقعاً راست میگفت؛ چند روز مونده به انتخابات که داشتیم می اومدیم سمت دانشگاه صنعتی شریف برای سخنرانی دکتر، توی راه متوجه شدیم یک عدّه از مردم دور و ور 2تا ماشین رو گرفتن و شعار میدن، یه کم که نزدیک شدیم دیدم دکتره، داره از وسط مردم میره به حوالی دانشگاه. منم دویدم رفتم جلو، از لابلای جمعیّت خودم رسوندم کنار ماشین، دستمو دراز کردم تا دستشو بگیرم، قشنگ دستش رو توی دستم گرفتم، همه شعار می دادن، همین جوری که دستش توی دستم بود دیدم داره نگاهشو بین همه تقسیم میکنه. از اون مردمی که با وسیله نقلیه، داشتن دکتر رو همراهی می کردن تا پیرمرد پیرزن ها و مادرانی که به خاطر بچّه کوچیکشون نمی تونستن بیان جلو، انگار نه انگار که دستش توی دستم بود! فقط داشت به همه نگاهشو تقسیم میکرد، یک لحظه صورتشو کرد سمت من، بغض گلومو گرفت، اونقدر چروکیده و سوخته بود که یک ذرّه شو هم توی این عکسها و فیلم ها نمی تونی متوجّه بشی، برای یکی دو ثانیه بهم نگاه کرد منم بهش زُل زده بودم، انگار زبونم بند اومده بود که یک دفعه از دَهَنم پرید و گفتم دکتر خیلی مَردی، تا تَهش باهاتیم...

راستی هنوز منتظر پیامک ها تون هستم، به همه هم گفتیم که ما با این مَرد، تا انتهای اُفق می مانیم... تا انتهای اُفق با او می مانیم تا دیگر کسی جرأت توهین و اَخم به این "مَردِ" تنها را به مخیّله خودش هم راه ندهد، تا دیگر یتیمی در کُنج اتاق های کاه گِلی، احساس تنهایی به خود راه ندهد، تا دیگر پدری در مقابل چشمان فرزندِ گرسنه اش کوچک و خورد نشود، تا دیگر...

»» منتظر می مانیم: 482 3002 0919

@@ اکنون که رنگ سبز، نشان از خزان گرفت!

       باید دوباره رسم و ره عاشقان گرفت

                                                 یک اتّفاق دیگر و یک احمدی نژاد

                                               آری به اتفاق، جهان می توان گرفت